تبليغاتX
ســـــاعـت صـفــــــــــــر
فرار نکن ! زمین به شکل احمقانه ای گرد است ...
 

دلم برای آسمان تنگ شده است... آسمانی كه گلدانهای تشنه و سايه های بلند و سنگفرش سوخته را به ياد داشته باشد... دلم برای زمين تنگ است... زمينی كه سكوت درخت و شيون جغد و ضرباهنگ رگبار را به ياد داشته باشد…

شاد باش ای عشق خوش سودای ما
ای طبيب جملـــــــــه علت هــــای ما

ای دوای نخوت و نامــوس ما
ای تو افلاطون و جالينوس ما



دلم چيزی را باور كرده است... باور كرده است كه همه چيز همين طور جابجا می شود... پيش می رود و بوی كافور هوايی را پر می كند كه قرار بود بوی محبوبه ی شب بدهد در شبی تابستانی...

باور كرده است كه هزار سال می گذرد بی آنكه من از كسی گذر كرده باشم...

آتشست اين بانگِ نای و نيست باد
هـــــر که اين آتش ندارد نيست باد

آتش عشق ست کــــاندر نی فتاد
جوشش عشقست کاندر می فتاد


دلم گم شده است... بين آسمان و زمينی كه چيزی را باور نكرده است و بی باور می گذرد از من و دلم... دلم گم شده است بی آنكه نام و نشانی بماند از دختری كه من بودم و حالا سايه ای شده ام لرزان در ميان باد كه چشمانش در پی تار و پود يك شال آبی می گردد و نفس نفس می زند در جستجوی بوی نرگس ها ...

 
نی حديث راه پر خـــــون می کند
قصه های عشق مجنون می کند

محرم اين هوش جز بي هوش نيست
مــــر زبان را مشتری جز گوش نيست

در غـــــم ما روزها بيگاه شد
روزها با سوزهــا همراه شد

روزهـــــا گـر رفت گو رو باک نيست
تو بمان ای آنکه چون تو پاک نيست

 

همین ......!!!!

 

 

+  پنجشنبه شانزدهم مهر 1388 0   غــــزل 


حالا ديگر باران هم كه نيايد صدای چكاچكِ چكه های آب را می شنوی...خيس می شوی از بارانی كه نباريده است زير ابری كه نبوده است...

دستت را روی گونه ات بكش...  قطره های باران هم گاهی شبيه اشك می شوند... انگار چكه های عشق از چشم ابر باريده باشند... گريه می شود شكل باران... و تو خيس می شوی زير بارش قطره های بارانی كه مزه ی اشك دارند...
گاهی همه چيز به سادگی پيچيده می شود ...

+  یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388 17   غــــزل 

انگشتهايم ورم كرده اند. انگار واژه های متراكم می خواهند از زير ناخنهايم بيرون بزنند. يادت مى آيد؟ قبلآ هم همين جور شده بود. هی می نوشتم. بامداد و شامگاه. و كلمه انگار تمامی نداشت. انگار سيل بود كه می آمد و آوار می كرد و می برد...
آوار شده است. مثل آن روزها... من كنار ويرانه ها نشسته ام و ماتم برده است... خالی شده ام...می دانی كه...برايت گفته بودم. نشانه اش اين است كه با صدای بلند نمی خندم. همه می فهمند.
كافی ست كه به قهقهه نخندم و همه می فهمند...
انگار فرو ريخته ام. نمی دانم به يك باره يا ذره ذره...گاهی همه چيز شكل اين سقفهای قديمی می شود كه پوست می اندازند, ورم می كنند و تكه تكه فرو می ريزند... گاهی شكل خانه ی گلی می شود در لحظه ای پس از زمين لرزه. پس لرزه ها هم كه می آيند انگار ديگر چيزی نيست كه ويران كنند... همه چيز به تصرف شكستگی در آمده است...
انگشتهايم درد می كنند... انگار جای خون در دستهای سرد من كلمه جريان دارد... دور و برم را نگاه می كنم. يادت می آيد؟ باز هم هی خودم را می بينم كه همه جا پرسه می زنم. نشسته ام و به خودم چشم دوخته ام. همه جا شكل خودم را گرفته است. در آينه چشمهايم به من خيره می شوند و از پشت دود سيگار پدر، من هستم كه بی تفاوت خودم را برانداز می كنم.
روزی صد بار تقويم را نگاه می كنم. آسمان را... شمعدانی ها و اطلسی های مهتابی را...گاهی ترس برم می دارد نكند خوابم برده باشد و همه چيز دوباره برگشته باشد به آن روزها.سردم می شود و پتوها همه كوتاه و نازك می شوند.
روزی صد بار عكسها و نوشته ها را نگاه می كنم. می ترسم غفلت كرده باشم و چيزی را از ياد برده باشم و همه چيز دوباره برگشته باشد به آن روزها.گرمم می شود و پنجره های گشوده هم همه كوتاه و رو به ديوار می شوند.
كاش می شد هی بنويسم... خسته ات می كنم می دانم. آخر هی از تو می پرسم و تو جواب نمی دهی...
و من گمان می برم كه گوش نمی دهی يا نمی شنوی يا حواست به من نيست و هی تكرار می كنم.
خسته ام و نمی دانم با اين انگشتهايی كه تير می كشند و رنگ جوهر گرفته اند بايد چه كنم؟
می دانی...
اين روزها هي فكر مي كنم كه من اشتباه كوچكي هستم در ميان يادداشت های بی تاريخ...
فقط نمی دانم چرا كسی دست نمی برد و اين اشتباه را خط نمی زند!...


+  چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388 17   غــــزل  | 


گفتند عشق مهربان است

مثل خداوند

صبور است مثل پدر

عزیز است مثل مادر

تو آمدی!

و من دانستم

عشق مهربان است

مثل آمدنت...



پ.ن : روزت مبارک همراه مدام و صبور این روزهای ناصبور... باشی تا همیشه ی این روزگار.

دوستت می دارم . سایه ات بر سرم مستدام.



+  دوشنبه پانزدهم تیر 1388 16   غــــزل